تبليغاتX
لاف عشـــــق

لاف عشـــــق

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به هم ديگر نا محدود مي شود

تولد تولد تولدت مبارک

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

 

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

 

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 

و چه اندازه شیرین است امروز…

 

روز میلاد…

 

روز تو!

 

روزی که تو آغاز شدی!

 

روز میلادت مبارک جان دلم خیلی خیلی دوستت دارم مهربونم.

 

امروز روز میلاد بهترین کسم هست که حاضرم براش بمیرم و تمام هستیم و زندگیم

 

هست .

 

خدایا شکرت که منواز این تنها بودن در آوردی و کسی رو برام فرستادی که از ته دل

 

دوستش دارم.

 

خدایا تو خیلی مهربونی/ خیلی خیلی دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 17:58  توسط رســـــول  | 

دوستت دارم عشقم

 

سلام دوستان ببخشید که من تو این مدت نمی تونستم وب را آپ کنم

بخاطر مشغله کاری زیاد بود من از همتون طلب عف می خوام

حتی از عشقم که تنها زندگیم هست اگه اون نباشه من هم نیستم

به هر جا که نگاه ميکنم تو را ميبينم.تصوير تو تنها چيزيست که چشمهايم باور ميکند ?دستان لرزانم را دراز

ميکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما به يکباره محو ميشود و من به ياد مياورم که تو در کنار من نيستي.

چشمهايم را آرام مي بندم،صدايت در گوشم ميپيچد ? طنين خنده هايت همه جا را پر ميکند ، بي اختيار لبخند

ميزنم ولي صدايت دور و دورتر ميشود و من به ياد مياورم که باز هم تو نيستي. چه شيرين است تمام لحظه

ها را به ياد تو بودن ? دلم ميخواد با تو در کنار ساحل بنشينم سرم را روي شانه ات بگذارم و امواج آبي را

نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم براي آرامش نيلگون امواج تنگ شده? دلم براي چشمهاي دريايي

تو تنگ شده . دلم هوايت را کرده است. ميبيني! دوباره بيقرار شده ام گيج شده ام. تو اين حرفهاي آشفته را

به دل ديوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره اين دل ديوانه براي ديدن تو دلتنگ شده.... براي تو ...

مي خواهم براي تو بنويسم ? براي تو که وجودمي براي تو که تمام دنياي مني مي خواهم نوشته هايم را

به نگاه ناز تو ، به دستان نوازشگرت به تو که با گرمي عشق به من زندگي دادي به تو که اگر نباشي من دگر

نيستم پس باش تا من هم باشم . بمون تا بمونم..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:22  توسط رســـــول  | 

اگـر کســی

اگر خوبی بدی از ما دیدی حلال کن. من فردا باید برم بیمارستان برای جراحی دریچه ی قلب

 اخه می خوام یه دریچه بزارم که فقط به روی تو باز بشه.

هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی , پر کلاغ و سفید کنی , اتیش و بوس کنی و توی اب یه نفس

 عمیق بکشی اون موقع می تونم فراموشت کنم.

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشماش زل بزن ,

اگه نگات کرد عاشقته , اگه خجالت کشید برات می میره , اگه سرش و انداخت پایین یه لحظه

رفت تو فکر بدون تو می میره و اگه سرش و انداخت پایین و حرف و عوض کرد اصلا دوست

 نداره.

 

اون موقع که فکر می کنی هیچ کسی نیست حرف دلت و بشنوه.......کسی هست که برای دیدنت

 روز شماری می کنه.

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده , حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده.

عشق رو تجربه کن , حتی اگه توش شکست بخوری.

اینو بدون که اگه کسی هم وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بر جا می

ذاره می تونه یه تجربه هم به جا بزاره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 17:42  توسط رســـــول  | 

تولــــــدم مبارک

 

تولدمه، اما اصلا خوشحال نیستم. دلم تنگ شده؛ برای روزای بچگیم که همش دلم می‌خواس بزرگ

...بشم، فلان کارو بکنم، پولدار بشم(!)، و

 دلم تنگ شده؛ واسه روزایی که اگه بعد سال و ماهی توی آسمون بالای سر کوچه‌ پس کوچه‌های

خاکی تبریز یه هواپیما رد می‌شد، اونقدر خوشحال می‌شدم که حد نداشت.

دلم تنگ شده؛ واسه روزایی که فکر می‌کردم زور بابام از همه‌ی آدما بیشتره.

دلم تنگ شده؛ واسه دورانی که وقتی می‌رفتم تو اتاق و تنهایی اشک می‌ریختم، مطمئن بودم الان یه

نفر میاد نازمو می‌کشه...

دلم تنگ شده...

فقط خوشحالم از اینکه جای پای هیچ آدمیزادی تو دلتنگیهام نیست؛ پس هنوز میشه تحملش کرد…

11مرداد، تولدم مبارک!

تولد؛ شاید بزرگ‌ترین اشتباه زندگی من…

 

اما چه تولدی‌‌‌ ای کاش به این دنیا پا نمی گذاشتم

تنها هستم تنهایی هم خیلی سخته

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 12:30  توسط رســـــول  | 

نهایت ابــراز عشــق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشق ، بیان کنید

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف

های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و

لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند

داستان کوتاهی تعریف کرد

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان

 وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان

 خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و

شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت

شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا میدانید

 آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه،

آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو

پدرت همیشه عاشقت بود

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر

فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک

، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

 برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 15:59  توسط رســـــول  | 

داستان عاشقانه بسیار غمگین

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق

لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد

 سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای

دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش

 داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا

مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ،

ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار

دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو

هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش

می کنه و می خونه

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط

زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین

بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی

 علی بازم تونستم باهات حرف بزنم

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می

شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو

هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد

 قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس

عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو

حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که

چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه

سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی

که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!

علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی

 قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه

دوستش داری تنها برو سراغش

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون

روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر

می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ

شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو

 چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی

که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش

خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود

نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از

این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای

دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می

کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ

قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.

دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه

رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش

ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت

سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی

شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو

سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده

بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل

کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم

بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر

و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز

هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 17:43  توسط رســـــول  | 

مادر عزیــــزم

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش

مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو

 دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش

آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به

جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

                            با همه عشق و علاقه من به تو مادرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 8:13  توسط رســـــول  | 

رحلت حضرت زینب

رحلت حضرت زینب (س) بر تمامی شیعیان تسلیت باد

  تو دیدی چشم تر آتش بگیرد                عزیزت پشت در آتش بگیرد
 و بابایت سرش بر نیزه باشد                 و سر نیزه سر آتش بگیرد
تو دیدی پیش چشم  باغبانی              درختی از کمر آتش بگیرد
شده آیا دلت هر روز هر روز                  
که از هرم خبر آتش بگیرد
  چه حالی می شوی وقتی ببینی             برادر از جگر آتش بگیرد 
  برادر زاده هایت دیده باشند                  
که حلقوم پدر آتش بگیرد 
  
تو دیدی خیمه های اهل بیت ات           
به هنگام سفر آتش بگیرد
   مگو دیگر که نزدیک است از غم             
دل زینب دگر آتش بگیرد   
   مگو دیگر تعجب هم ندارد                     ندیدی چشم ترآتش بگیرد

دلم میخوادوقتی میای کوچه روآب پاشی کنم
رودیوارای شهرمون عکستو نقاشی کنم
دلم میخوادوقتی میای توکوچه قربونی کنم
صحن وسرای خونه روبرات چراغونی کنم
دلم میخوادوقتی میای یه عالمه گل بیارم
یه شاخه ازاون گل هاروتوباغ قلبت بکارم
دلم میخوادوقتی میای بدی هاروخط بزنم
بعدخودمویواشکی کنج دلت جابکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 9:32  توسط رســـــول  | 

روز پـــدر

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

 ولادت امیر مومنان حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام

  بـــــر تمامی شیعیان وعاشـــقان ولایت  مبــــارک

   روز پدر بر تمامی پدران علی سیرت مبارک باد

پدر دستهـــــاي تـــــو گهواره من

دو چـــــشم تو چــــراغ خونه من

بجزء تـــــو از همــــه دنيا بـــريدم

که عاشــــق تر ز تو هــرگز نديدم

ببوســم پينه...دستـــــاي پاکــت

ببوسم صورت چــون قرص ماهت

نشسته روي موهـــات برف پيري

الهـي مـــن بميرم تـــــو نــــميري

پـــــــــدر اي قبله راه سعــــــادت

نــدارم ذره اي از تــــــو شــــکايت

تو رو هم چــون نفسها دوس دارم

که جون مـــــن تويي تا بي نهايت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 21:32  توسط رســـــول  | 

سیزده خط برای زندگی

 

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 7:59  توسط رســـــول  | 

همدمم

اکنون وقت آن رسيده تا نغمه هاي عاشقي را در گوشم بخواني

و خانه دلم را از غبار تنهايي و دلتنگي روزگار

که عمريست گوشه نشين آن شده پاک گرداني

دستان عاشقت را به دستان خسته ام بسپاري

و مسير عاشقي را دوش به دوش من طي کني

يک وقت در اين مسير پر خطر دلم را تنها نگذاري

که ديگر طاقت يکي بودن و يکي ماندن را ندارم

لحظه ايست که قلب بي تابم را با قلبت يکي سازي

و لحظه هاي شاد بودن در کنارم را به من هديه کني

قول مي دهم برايت معشوق و رهرو خوبي باشم

حتي اگر فاصله ها ما را از هم دور سازند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:34  توسط رســـــول  | 

نفس

بيا بيا هم نفسم اي بهترين يار و کسم

 
چشمام هنوز منتظرند بجون چشم تو قسم


قدم قدم سايه ميشم ميرم به زير پاي تو


به  آب آتيش ميزنم نفس نفس براي تو


اي بهترين هم نفسم شدي همه يار و کسم


 بگو که تا تازه بشم رها بشم از قفسم


از ته دل داد ميزنم عاشق تو فقط منم


بيا که با تو فقط زنده ام تازه ميشه روح و تنم 


بيا که عادتم شدي دوري تو طاقت ندارم

 
فقط با عطر تن تو چشمام روي هم ميزارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:29  توسط رســـــول  | 

کاشکی غمها همه مردانه قسمت می شدند

کاش رویاهایمان روزی حیقیقت میشدند

تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند

سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهایمان یک دم رعایت میشدند

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان با صداقت میشدند

گاهی از غم میشود ویران دل بیچاره ام

کاشکی غمها همه مردانه قسمت می شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:9  توسط رســـــول  | 

عاشق بودن

عاشق بودن
توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است 
دانستن آن است که دیگری نیز آنچه که بوده باقی نمی ماند 
و تغییر آرام آرام او را دگرگون می کند.

 عاشق بودن
بخشیدن تا سر حد فقر است. 
والاترین هدیه ها بین دوستان
اعتماد است و درک متقابل 
این دو ارمغان عشق اند.

عشق ایثار چیزی بیش از تمامی خود است،
تنها در طلب لبخندی کوچک.

عاشق بودن دیدن نه تنها با چشم که با دل است 
پرورش بینشی در ژرفی احساس خود و دیگری است 
داشتن درکی نیکو از پیوند میان دو انسان است.

عاشق بودن
فدا کردن خود به تمامی است 
آماده تا بگویی :
اینک من دوستت دارم بسیار و بسیار،

 ندای تمامی وجودم 
نه اینکه هر دم به رنگی درآیی و هر روز 
نوایی دگر ساز کنی تا پذیرفته شوی 
بلکه چنان تغییر کنی تا نور خوبیها

ظلمت کمبوده

(( باید عاشق بودن را از درخت شاتوت یاد گرفت))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 15:54  توسط رســـــول  | 

تب تلـــــخ

خـــــــــــداما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیــــــــــــــمۀ ما، مال ما نیست

فقط  خواست نیمه مونو  دیده باشیم

تموم لحظه های این تــــــب تـــــــــلخ

خــــــــــــــــــدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعـــــامون بی اثر  بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میــــــرم

تو وقتی هســـــــتی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیــــــــــرم

نمی گم دل خور از تقدیـــــــــرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیـــر باید می رسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 16:6  توسط رســـــول  | 

تسلیت قلب صبورم

خيلي وقته اينجا پرسه ميزنم
جاي رد پاتو نيستي و بوسه ميزنم


اگه حتي تو جوابمو ندي
من بازم با عکس تو حرف ميزنم


تسليت قلب صبورم ديگه اون دوست نداره
سهم اون يه عشق تازه سهم تو طناب داره


پس تو اشکاتو نگه دار غم تو يکي دوتا نيست
پا نذار روي غرورت جاي اون به زير پا نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:19  توسط رســـــول  | 

خدایــــــا

خدایا  چکار کنم؟

 

 چشمم کسی رو  گرفته که نمیتونم

 

بهش بگم <دوسِت دارم>!

 

شاید وقتی تموم کردم و خواستم بیام بهش بگم

 

امیدوارم اون موقع دیر نباشه و اون هم باور کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:25  توسط رســـــول  | 

دلم گرفته حتی از خـــــدا

دلم گرفت از این روزها از این روزهای بی نشون

از دنیا سیر شدم خدا یا جونم بگیر یا ...

از همه دلم گرفته نمی دونم چکار کنم ای خدا حتی از تو هم دلم گرفته

بغضم گرفته نمی تونم گریه کنیم تا بحال به یکی از آرزو هام نرسیدم

پس خدا منو واسه چی آفریدی واسه چی...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 8:26  توسط رســـــول  | 

هیچ کس حس نکـــــــــرد

هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد       وسعت تنهایی ام را حس نکــرد


در میــان خـنــده هـای تـــلـخ مـن       گریه ی پنهانی ام را حس نکـرد


در هجوم لحظه هــای بـی کــسی       درد بی کس ماندنم را حس نکرد

 

آن که بــا آواز من مانــوس بــود        لحظه ی پایانی ام را حس نکـرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:27  توسط رســـــول  | 

بیش از «عشق» عاشق تو هستـــم

 

نمی توان در واژه ها گنجاند احساس من را به تو... احساس من به تو نیرومند ترین

احساسی است که تا کنون داشته ام ... با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو

بگویم یا حتی آن را برایت بنویسم ، واژه ای را نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک

به ژرفای احساس مرا بیان کند ... وگر چه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت

انگیزی را بیان کرد.

می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم:

آن گاه که در کنار توام گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال

می گشاید ... آن گاه که در کنار توام گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را

می گشاید... آن گاه که در کنار توام گویی موج هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل

 می کوبد... آن گاه که در کنار توام گویی رنگین کمان هستم در پس طوفان، که سربلند

رنگهایم را نمایان میسازم... آن گاه که در کنار توام گویی غرق در زیبایی گشته ام .

و این تنها بخش کوچکی است از احساس شگفت انگیز که در کنار تو دارم....

شاید واژه عشق را از آن رو ساخته اند تا ژرفا و شکوه احساس من به تو را بیان کند و

 انگار که این توان را ندارد .

ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست بگذار هزار بار بگویم:

بیش از «عشق» عاشق تو هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 15:37  توسط رســـــول  | 

فقط یک بـــــــــار

ارزو دارم فقط یک بار سرت را

روی قلبم بگذاری تا تپش نامنظم

قلبم را به هنگام دیدنت احساس کنی

ولی از ان میترسم قلبم به احترامت بایستد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 19:22  توسط رســـــول  | 

دلم هواتو کـــــرده

دل  من  هوا  تو  کرده

کاش می شد تو رو ببینم

کاش بشه تو خواب دوباره

 دست  سردتو  بگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 9:59  توسط رســـــول  | 

تنـــــــــهایی

Are you some where feeling lonely, or is someone loving you

آيا جايي که هستي احساس تنهايي مي کني ، و يا کسي به تو عشق مي ورزد؟

.Tell me how to win your heart, for i haven't got a clue.

به من بگو چگونه مي توانم قفل قلبت را باز کنم در حالي که کليدي براي اون ندارم.

...But let me start by saying

ولي اجازه بده که بگم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 8:53  توسط رســـــول  | 

هر شــب

هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیشه منی


دوباره گریم میگیره انگار در آغوش منی

 

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

 

با این که نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 19:4  توسط رســـــول  | 

کاش هیچ کس تنها نبـــــــــود

کاش میشد هیچ کسی تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم ولی...

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای ما نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دست های تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 13:43  توسط رســـــول  |